کاروان میرود ناقوس به صدا در می اید.
مردان شنل پوش با اسبان سیاه درین زمین بی باران ارام راه میروند.
یکی هست که بگوید این ابرهای عقیم به باران خواهند نشست؟
یکی هست که مشتی خاک باران زده اورد؟
شب به امید سحر میخوابد.
اما سحر... ری وار

|
+| نوشته شده توسط
شاپور در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
|